تبليغاتX
اینجا زمین است
دارم فکر می کنم بی برو برگرد من همشه یا زود می رسم یا دیر. به موقع رسیدن تو کارم نیست انگار.

اون روزی که باس فعال دانشجویی باشم ساینتیست شدم نشستم گوشه آزمایشگاه تحقیقمو می کنم (تو بخون ماستمو می خورم) ... اون روزی که ما یه چیزایی بلغور می کردیم یه نفر از ملت تو خیابون محل سگ حرفامون نمی ذاشت... حالا مردم اند که یه چیزایی می گن که دیگه منم نمی فهمم. زود بودم اونجا.

هر بارم که سر و کارم به اروپای شرقی بیفته باز حسرت دیر رسیدن خفه ام می کنه...یعنی باید وایسی زیره آرک مجسمه کارگر وسط کیف اما نه آخه سال دوهزار و کوفت...یه 40 سالی اینجا را دیر رسیدم.

حرف اینه که حسرت همه روزایی را که ملت دارن تو ایران تجربه می کنن تا ابد خواهم خورد.


پ ن : از روزی دانشگاه آزاد هم شلوغ شده خیلی ها باید درس بگیرن.

پ ن 2 : مدیریت زمان که میگن همینه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:47  توسط دبیره  | 

یعنی

فکرشو میکردی

یه روز

از دیدن عکس اوباما لجت در بیاد؟



خداییش من اگه خوابشم میدیدم!

خوش تیپ... آدم حسابی ...با سواد! دد آخه نامردا اسم طرفو کامل خوندینو بهش جایزه صلح دادین؟ رئیس جمهور ایالات متحده امریکا! در حال جنگ با دو کشور؟!


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:49  توسط دبیره  | 

 

دایی عزیز تر از جانی دارد عاطفه٫ از آنها که یک امامی داشتند و یک چمرانی و بدون آنها سالها مانده اند تنها.

دایی در نخست وزیری بود آن سالها که ما هنوز مدرسه هم نمی رفتیم. قصد ازدواج که داشت زهرا رهنورد یک زن دایی خوب و محترم از همان نخست وزیری برای ما پیدا کرد و خلاصه قصه بیخ پیدا کرد. از نحست وزیری در آمد اما نخست وزیری ماند در زندگی اش.

آن سالهای رکود سیاسی اواخر دوره ی خاتمی در چشمانش می خواندم که دلخوش راست بودن ژست خط امامی بودن و ظالم ستیز بودن ا. ن. است. گرچه آخرش نفهمیدیم به که رای داد. بحثی نکردم هرگز با او که میدیدم حرف روشنفکر دوزاری های دانشجوی انقلاب ندیده را نمی فروشد به حرف برادر چمرانش٫ یادگار همه جوانی اش. لذت من در این بود که همین طور فقط نظاره گر باشم. برایم مثال خوبی بود که ببینم با این چنین سربازان راستینی این انقلاب چه خواهد کرد. و چنین سربازان راستینی با ظلم آشکار چه خواهند کرد روزی که حجت تمام شود.

حالا این ور دنیا هر روز به او فکر می کنم. به او وقتی میرحسین و زهرا رهنورد را می بیند امروز...  وقتی می بیند رئیس جمهور جمهوری اسلامی اش وزیرش را هلو خطاب می کند...وقتی می بیند....

نوشتم اینجا که اگر کسی از شماها٫ دایی جان عزیز تر از جان مرا دیده اید برایم بگویید امروز او چه رنگیست؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:6  توسط دبیره  |